کسب بصیرت موانعی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
#### 1. بیتقوایی
خداوند میفرماید:
( وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً ) 1
(و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند).
بصیرت و تقوا رابطۀ مستقیم دارند؛ بِدان معنا که انسانهای بابصیرت قطعاً تقوای بیشتری نیز دارند؛ زیرا بصیرت فقط با کسب علم و دانش به دست نمیآید؛ بلکه عنایت خدا را نیز نیاز دارد.
منبع
1. طلاق، ۲.
##### بصیرت و تقوای امام خمینی رحمه الله علیه
حضرت امام خمینی رحمه الله علیه بهواسطۀ تقوای فراوان، بصیرت عجیبی داشتند.
یکی از بزرگان نقل میکند که امام شبها بعد از نماز مغرب و عشا، ابتدا یک ساعت، دیداری با آقایان داشتند؛ بعد بلند میشدند و به سمت حرم میرفتند. یک شب طبق معمول کفشهای مبارکشان را برای رفتن گذاشته بودند. بلند شدند که بروند؛ منتها ناگهان برگشتند و درون اتاق رفتند. حالشان هم خوب بود و در صحت و سلامت بودند! همه تعجب کردند که چرا امام به حرم نرفتند!
اطرافیان فردا در درس، علت را متوجه میشوند که دیشب سفیر ایران در عراق به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام آمده و یک فرش نفیس هدیه کرده است. عدۀ زیادی از خبرنگارانِ همراه با آنها، با دوربین آمده بودند و از این مراسم، عکس و گزارش تهیه کرده بودند.
آنها چون میدانستند امام همیشه در این ساعت میآیند، ورود سفیر ایران در عراق برای بهظاهر اهدای آن فرش به امیرالمؤمنین علیه السلام را مخصوصاً درست با ورود حضرت امام رحمه الله علیه به حرم مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام تنظیم کرده بودند تا فیلمبرداری کنند، عکس بگیرند و در روزنامههای ایران هم چاپ کنند و بگویند: «از وقتی آیتالله خمینی به آنجا رفتند، دیگر تغییر موضع دادند و عوض شدند!»
امامی که هر شب مقیّد بودند به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بروند، از کجا این ماجرا را میدانستند؟! چگونه است که امامی که حتی وقتی حالشان بد میشود و تب دارند و حاجآقا مصطفی بیان میکنند: «آقا! نیاز به رفتن نیست. حضرات که همهجا هستند. از همینجا سلام دهید»، میفرمایند: «آقا مصطفی، روح عوامی را از ما نگیر!» و در آن سوز نجف در زمستان بلند میشوند و برای زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام میروند؛ اما یک شب که در صحت و سلامت هستند، یکدفعه برمیگردند و از رفتن برای زیارت منصرف میشوند؟! از کجا میدانستند؟! چه کسی خبر داده بود که بناست در همان زمان، سفیر ایران در عراق بیاید و بهظاهر فرشی را به آستان امیرالمؤمنین علیه السلام هدیه کند و اینها هم از حضور امام در آنجا عکس بگیرند و فردا در روزنامهها بزنند که فلانی هم بود؟! معنی بصیرت این است! 1
این بصیرت از تقوا نشئت میگیرد. داستانهای بسیاری از اسوۀ تقوا و پرهیزکاری، حضرت امام خمینی رحمه الله علیه نقل شده است.
شخصی نقل میکند:
وارد کاخ شدیم. انتظارش را نداشتیم؛ ولی بلافاصله معمر قذافی به ملاقات ما آمد. ما به او توضیح دادیم که امام از چهرههای برجستۀ جهان اسلام هستند و علیه شاه مبارزه میکنند و چون احتمال دارد، دولت فرانسه بعد از سه ماه اقامت، برای ترک آنجا به ایشان فشار بیاورد، با اجازۀ شما ایشان برای اقامت به لیبی بیایند. قذافی به امام ابراز علاقۀ زیادی کرد. برای انجام هرگونه کمکی هم تمایل نشان داد؛ حتی گفت هر سلاحی هر جای دنیا که بخواهیم، به ما تحویل میدهد، حتی روی خلیجفارس. ما گفتیم: «ملت ما ملتی غنی است و احتیاج به کمک مالی دیگران ندارد». برای ما همیشه مذموم بود که از بیگانه کمک بگیریم؛ حتی از قذافی که شعار اسلامگرایی میداد. [اما] امام مرتباً میفرمود: «با طنابِ قذافی داخل چاه نروید».2
این بصیرت است که انسانی سیسال زودتر، انحراف یک شخصی را که الگوی انقلابیون است، تشخیص دهد. امام خمینی رحمه الله علیه با بصیرت نافذ خود، تمام حرکات دشمن را رصد میکرد و در مقابل کوچکترین اقدام آنان، با قاطعیت عکسالعمل نشان میداد.
رئیسجمهور آمریکا گفته بود: «اخیراً این مسئله توجه مرا به خود جلب کرده که پیشینه و سابقۀ واژۀ جمهوری به سه هزار سال پیش برمیگردد؛ بنابراین باید از فردا به بعد، تقویم خودمان را از ۱۹۸۹ به ۳۰۰۰ تغییر دهیم. در عصر علم و دانش، تولد مسیح در یک اسطبل چه ربطی به مبدأ تاریخ دارد؟!» چند وقت بعد، شاه گفت: «هجرت محمد صلی الله علیه و اله از یک صحرا به صحرای دیگر چه ربطی به تقویم ما دارد؟!» و دستور تغییر تقویم را از هجری شمسی به شاهنشاهی داد. امام واکنش جدی نشان داد و گفت: «این تغییر، هتک اسلام و مقدمۀ محو اسم آن است. خداینخواسته، استعمال آن برای عموم، حرام و پشتیبانی از ستمکار و ظالم خواهد بود».3
در واقع بحث تغییر تقویم مطرح نبود؛ بلکه استحالۀ اسلام در پیش بود که امام رحمه الله علیه با بصیرت و آگاهی، جلوی آن را گرفت.
منبع
1. پرتال امامخمینی رحمه الله علیه ، کد مطلب: 31380، تاریخ مطلب: 22آبان1391، بهنقلاز «آیتالله روحالله قرهی» مدیر حوزۀ علمیۀ اماممهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حکیمیه، در دویستوبیستوچهارمین جلسۀ درس اخلاق خود در محل مهدیۀ القائمالمنتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف.
2. _حاشیههای مهمتر از متن_، علی الفتپور، ص۱۹۱، بهنقلاز علی جنتی، ص۱۳.
3. _حاشیههای مهمتر از متن_، علی الفتپور، ص198، بهنقلاز خاطرات آیتالله طاهری خرم آبادی، ص106.
##### بصیرت علما
همانطور که گذشت، انسانهای باتقوا بصیرت نیز دارند. علما و مراجع که جزء باتقواترین انسانها به شمار میروند، در نهایتِ بصیرت بودند.
محمدرضا شاه در مقطعی، عاشق دختر سفیر ایتالیا شده بود و قصد داشت با او ازدواج کند. به طور عام، فتوای آیتالله بروجردی، برخلاف جمعی از فقها، جواز ازدواج دائم مرد مسلمان با زن اهلکتاب بود؛ اما هنگامی که دربار در این باب از آیتالله بروجردی استفتا کرد، ایشان با بصیرتی فوقالعاده، باتوجهبه اهمیت موضوع، بهجای تکرار فتوای رسمی خود، جواب را اینگونه مرقوم داشتند: «مشهور بین اعاظم فقهای امامیه، حرمت ازدواج دائم با کتابیه است».1
این بصیرتی است که یک مرجع تقلید دارد.
منبع
1. _داستان دوستان_، محمد محمدی اشتهاردی، ج5، ص136و137 (با اندکی تصرف و تلخیص).
##### بصیرت شهدا
شهدا نیز به علت تقوای بسیارشان، به قلههای بصیرت رسیده بودند.
بنیصدر که آمد، نشست کنار امام رحمه الله علیه . او خیلی عصبانی شد. بلند شد رفت بهطرف تلویزیون و با اشاره به بنیصدر گفت: «این آدم درستی نیست. خودش را جا زده، برای فریب مردم آمده! امام در این وضعیت صلاح نمیداند این مسئله را اعلام کند. مردم باید خودشان بفهمند!» آن موقع، شهید گریوانی نوجوانی چهارده پانزدهساله بود.1
پیشبینی شهید خوشسیرت دررابطهبا تهاجم فرهنگی دشمن بعد از ناکامی در جنگ نیز ازجمله بصیرتهای شهداست.
یکی از همرزمان شهید خوشسیرت تعریف کرده است:
قبل از عملیات کربلای ۵، لشکر قدس در شوشتر منتظر بود. کمکم داشتیم برای عملیات آماده میشدیم. آن روز بحث پذیرش قطعنامه داغ شده بود. شب از نیمه میگذشت که از آقا مهدی دربارۀ پایان جنگ و آمریکا پرسیدم و اینکه سرانجام کار چه خواهد شد؟ نگاهی معنادار به من کرد. در تاریکی شب حس کردم دارد گریه میکند.
بغض مانع حرفزدنش میشد. با همان حال خاصش گفت: «فلانی! خدا نکند بعد از جنگ امام عزیز در بین ما نباشد و آمریکا که به قول حضرت امام، هیچ غلطی نمیتواند بکند و از طریق سیاسی و نظامی و اقتصادی نتوانست کاری انجام دهد، خدا نکند آن روز بخواهد دست به تهاجم فرهنگی بزند! آنوقت انقلاب آندلسی تکرار خواهد شد [و] با عکسها و نوارهای مبتذل و... جوانهای ما را از خدا دور [می] کنند. آن روز خدا به فریاد ما برسد! حتی این عزیزان که میبینی نماز شب میخوانند، خداینکرده گرفتار میشوند. خدا به فریاد برسد!» همچنان حالت گریه داشت و اصلاً حواسش نبود و بدون اینکه خداحافظی کند، در تاریکی، از جمع ما دور شد.2
شهید مطهری رحمه الله علیه یکی از افراد بابصیرت در قرن حاضر بود. او سالها جلوتر از خود را میدید.
حضرت آیتالله ریشهری رحمه الله علیه دربارۀ تیزبینی و بصیرت شهید مطهری رحمه الله علیه خاطرهای نقل فرمودهاند:
«داشتم رانندگی میکردم که استاد مطهری را دیدم. سوارش کردم. در راه سخن از روحانیای شد که من او را انقلابی میدانستم. ناراحت شدم وقتی دیدم استاد اینگونه پشت وی بدگویی میکند. با اعتراض ایشان را از ماشینم پیاده کردم. بعد از انقلاب، آن روحانیِ مبارز، شد جزء حامیان بنیصدر؛ بعدش هم از مخالفان انقلاب شد. بصیرت و تیزبینی شهید مطهری مثالزدنی بود.»3
شخص دیگری تعریف کرده است:
در نوفللوشاتو برنامهریزی کرده بودند که ادارۀ مراسم [استقبال از امام] به دست مجاهدین خلق باشد و آنها تریبوندار باشند و مادر رضایی و پدر ناصر صادق و حنیف نژاد نیز به امام رحمه الله علیه خیرمقدم بگویند و صحبت کنند. وقتی از این برنامه خبردار شدیم، در تلفنخانۀ مدرسۀ رفاه، آقای مطهری... [با حاضران در نوفللوشاتو تماس گرفت و با عصبانیت] به حاج احمد آقا گفت: «آقای حاج احمد آقا، اینکه من میگویم ضبط کن و ببر به آقا بده ...!» احمد آقا گویا به ایشان گفته بود ما داریم حرکت میکنیم و امام هم راه افتاده و سوار ماشین شده است. مرحوم مطهری گفته بود: «من نمیدانم. این جملهای را که من میگویم به امام بگو!» احمد آقا پرسیده بود: «چیست؟» گفته بود: «به امام بگو مطهری میگوید: ’اگر فردا شما بیایید و تریبون بهشتزهرا دست مجاهدین خلق باشد، من دیگر با شما کاری نخواهم داشت.‘» تا این جملات را شهید مطهری گفت، حاج احمد آقا جا خورد و خطاب به مرحوم مطهری گفت: «آقا، هر کاری شما کردید، قبول است. فردا تریبون را خود شما اداره کنید!» بعدازاین ماجرا، تمام بساط مجاهدین خلق را به هم ریختیم و تریبون را از دست آنان گرفتیم.4
اینها بصیرت شهید مطهری رحمه الله علیه را نشان میدهد که درنهایت نیز در همین راه جان خود را تقدیم کرد.
منبع
1. _لحظههای بیعبور_، خاطرات برگزیدهٔ شهدای شهرستان بجنورد، تكتم یغمایی، ص۲۰، خاطرهای از شهید بازرگان گریوانی.
2. _پابهپای شهدا_، مؤسسه فرهنگی قدر ولایت صص53و54، خاطرهای از شهید مهدی خوشسیرت، بهنقلاز فاتح ماووت، صص88و89.
3. _حاشیههای مهمتر از متن_، علی الفتپور، ص196، بهنقلاز خاطرهها، محمد محمدی ریشهری، ص179.
4. خاطرات حجتالاسلام والمسلمین ناطق نوری، مرتضی میردار، ص148و149.
#### 2. غفلت
یکی دیگر از موانع بصیرت غفلت است. خداوند در آیۀ 179 سورۀ مبارکۀ اعراف فرموده است:
?میم؟[لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْینٌ لا یبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها أولَئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ](http://tadabbor.org/?page=quran&SID=7&AID=179) ) 1
(دلهایی دارند که با آن درک نمیکنند و چشمهایی دارند که با آن نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند. ایشان چون چهارپایاناند؛ بلکه از آنها گمراهتر هستند و ایشان همان غفلتزدگاناند).
دشمن از طریق ایجاد غفلت ضربهاش را به پیکرۀ اسلام خواهد زد و با سرگرمکردن به مسائل کوچک و بیاهمیت، ما را از مسائل بزرگ و اصلی غافل میکند. غفلت این است که امور پیشپاافتاده در اولویت قرار بگیرند و مسائل مهم فراموش شود. به تعبیر دقیقتر، غفلت توجه به اموری است که بایستۀ توجه نیستند یا اموری بیاصالتاند که توجه اصلی نباید به آنها معطوف شود.
دشمن به دنبال غافل کردن ما از مطالب مهم است و هرگاه ما از دشمنیِ او غافل شدیم، ضربۀ سختی خوردیم که یکی از آن غفلتها، غفلت از تحرکات عراق و شروع جنگ تحمیلی، خصوصاً توسط رئیسجمهور خائن بود.
امیر ذاکری یکی از فرماندهان ارتش در دوران جنگ چنین میگوید:
هر کشوری که قصد حمله به کشور دیگری را دارد، نمیتواند یکدفعه از پادگانها به سمت کشوری دیگری حمله کند و ادعای جنگ کند؛ ازاینرو بدون شک اقداماتی برای شروع جنگ لازم است که یکی از آنها حرکات یگانها به سمت نوار مرزهاست. عراق تصمیم قبلی برای جنگ با ایران داشت که نمیتوان آن را انکار کرد؛ اما اینکه کدام مسئولان این موضوع را میدانستند، مشخص بود. آقای غَرَضی، استاندار خوزستان، در مجلس گزارشی را دربارۀ قصد عراق برای حمله به ایران ارائه کرد و در این گزارش تأکید کرد که فرماندهان نظامی، این موضوع را بیان میکنند. غرضی بعد از ارائۀ گزارش در مجلس، به بنده گفت که: «من را در مجلس هو کردند و گفتند که: ’ما شاخ آمریکا را در منطقه شکستیم، چه برسد به عراق!‘»2
منبع
1. اعراف، 179.
2. سایت خبر فوری، تاریخ 1مهر96 در مصاحبه با امیر ذاكری یكی از فرماندهان ارتش در دوران جنگ.
#### 3. نبود اولویتسنجی
اولویتسنجی یکی از مصادیق بسیار مهم بصیرت است. چه بسیار افرادی بودند که باوجود علاقه به امام حسین علیه السلام ایشان را تنها گذاشتند.
یکی از آن افراد فرزدق بود. او در کودکی با پدرش، غالب، خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسید. حضرت علیه السلام پرسید: «او کیست؟» غالب پاسخ داد: «پسرم است که شاعر است». حضرت علیه السلام فرمود: «به او قرآن بیاموز که بهتر از شعر است». او پس از این ماجرا، پاهای خویش را در بند کرد تا قرآن را حفظ کرد.1
فرزدق اشعاری در مذمت ابنملجم و ابیاتی در رثای امام حسین علیه السلام 2 و اصحابشان ازجمله مسلمبنعقیل و هانیبنعروه3 سرود و در اواخر عمر، کار بزرگی انجام داد و آن این بود که در دوران حکومت ولیدبنعبدالملک، ولیعهد و برادرش هشامبنعبدالملک، بهقصد حج به مکه رفت. هشام در هنگام طواف به سمت حجرالاسود رفت تا آن را استلام کند؛ ولی به علت ازدحام جمعیت نتوانست به آن نزدیک شود. ناچار برگشت و در جای بلندی برایش کرسی گذاشتند و او از بالای آن کرسی، به تماشای جمعیت پرداخت.
در این میان امام زینالعابدین علیه السلام وارد شد و پس از طواف، به سمت حجرالاسود رفت. جمعیت با همۀ ازدحامی که بود، راه را باز کردند تا امام خود را به حجرالاسود نزدیک ساخت. اطرافیان هشام سخت شگفتزده شدند. یکی از آنها از هشام پرسید: «این شخص کیست؟!» هشام با آنکه علی بن حسین علیه السلام را میشناخت، گفت: «نمیشناسم». در این هنگام، فرزدق باشهامت گفت: «ولی من او را میشناسم». او بر روی بلندی ایستاد و قصیدۀ معروف خود در معرفی امام سجاد علیه السلام را سرود. هشام دستور داد مستمریِ فرزدق را از بیتالمال قطع کنند و خودش را نیز در «عسفان» [که منطقهای است] بین مکه و مدینه زندانی کردند. مدح و ستایش امام در فضای خفقان سیاسی، آنهم در حضور هشام، نهتنها گواه شهامت و شجاعت درخورِ تقدیر فرزدق است، بلکه بر ارادت وی به این خاندان گواهی میدهد. زمانی که امام سجاد علیه السلام از زندانی شدن او مطلع شد، مبلغ دوازده هزار دِرهم برای او فرستاد. فرزدق این مبلغ را پس داد و گفت: «من مدح تو را برای رضای خدا گفتم، نه برای عطا!» حضرت مبلغ را بازفرستاد و فرمود: «ما اهلبیت، چون چیزی به کسی بخشیم، باز نستانیم».4
اما با وجود این، فرزدق هنگامی که امام حسین علیه السلام را در حال خروج از مکه مشاهده کرد، به نصیحت امام روی آورد و گفت: «کوفیان را پشت سر گذاشتم؛ درحالیکه دلهایشان با تو و شمشیرهایشان ضد تو بود!»5 و بعد، برای انجام حج بهسوی مکه حرکت کرد؛ با آنکه امام، غریبانه بهسوی قتلگاه حرکت میکرد و این نشان از نبودِ موقعیتسنجی و نداشتن بصیرت فرزدق بود.
گاه دشمن از نبودِ اولویتسنجی در مردم استفاده میکند و آنان را به کاری سوق میدهد که اولویت ندارد.
بار اولی که امام رحمه الله علیه را دستگیر کردند، تمام بازار به مخالفت با رژیم بسته شد؛ ولی وقتی ایشان را برای دومین بار گرفتند و برای تبعید بردند، این اتفاق نیفتاد. قضیه ازاینقرار بود که بعضی از بزرگان اصناف، پیش معاون ساواک در بازار دعوت شده و قول داده بودند بازار بسته نشود؛ در مقابل هم ساواک به هشتاد نفر از آنها تذکرۀ کربلا داد.6
درصورتیکه آن زمان، کربلا رفتن در اولویت نبود؛ ولی عدهای اولویت را درست تشخیص ندادند.
منبع
1. _البدایه و النهایه_، اسماعیلبنعمربنکثیر دمشقی، ج۹، ص۲۶۵.
2. _دیوان الفرزدق_، همامبنغالب فرزدق، مقدمه و شرح مجید طرد، ج1، ص7؛ _اعیان الشیعه_، سیدمحسن امین، ج10، ص268.
3. _الفخری_، محمدبنعلی ابنطباطبا، ترجمۀ وحید گلپایگانی، ص156؛ _الكامل فى التاریخ_، عز الدین ابوالحسن علیبنمحمد، (معروف به ابنالاثیر)، ج11، ص144؛ برخی منابع، این ابیات را به عبداللهبنزبیر اسدی نسبت دادهاند.
4. _تاریخ گزیده،_ مستوفی، حمدالله مستوفی، ص۷۱۰؛ _کشف الغمه_، اربلی _فی معرفة الائمة،_ علیبنعیسی اربلی، ج۲، ص۸۰.
5. . _اخبار الطوال_، ابوحنیفه دینوری، ص۲۴۵.
6. خاطرات حاج احمد شهاب، حكیمه امیری، ص152.
##### بچهها شهید میشوند، تو رفتی درس بخوانی؟!
اما در نقطۀ مقابل، شهدا اولویت را درست تشخیص دادند. شخصی تعریف میکند:
در کنکور دانشگاه ثبتنام کرده بودم. شرط رفتنم این بود که کاوه برگه مرخصیام را امضا کند. آن روز، دلم عجیب شور میزد. با یک دنیا اضطراب و تشویش، نامۀ دانشگاه را نشانش دادم. بیهیچ حرفی، آن را گرفت و خواند. نگاه معناداری به من و برگه انداخت و ناگهان کاری کرد که اصلاً انتظارش را نداشتم. نامه در لابهلای دستانش پارهپاره شده و بقایای آن، روی زمین پخشوپلا شد. با خودم گفتم: «لابد چون میخواهم از تیپ بروم و باز بهداری بیسرپرست میمانَد، کاغذ دانشگاه را پاره کرد».
دو روز بعد، دیدم چارهای ندارم؛ جز اینکه خودم دستبهکار شوم. پیگیری کردم تا از مشهد برایم جانشین آمد. در فرصتی که کاوه در پادگان نبود، از معاونش تسویهحساب گرفتم و راهیِ مشهد شدم تا در کنکور شرکت کنم. بعد از اعلام نتایج، معلوم شد که قبول شدهام. اول مهر هم رفتم سراغ درس و دانشگاه.
مدتی گذشت. خبر مجروحیت کاوه را از یکی از رفقا شنیدم. با ناراحتی پرسیدم: «کجا مجروح شده؟!»
گفت: «توی تک حاج عمران». پرسیدم: «حالا کجا بستریاش کردهاند؟» گفت: «توی بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف».
بدون معطلی رفتم عیادتش. اتاق شلوغ بود. چند نفر دیگر قبل از من آمده بودند. با اینکه ضعیف شده بود، آن لبخند همیشگی و زیبا، گوشۀ لبش بود. دلم میخواست دست بیندازم دور گردنش و او را بغل کنم و زارزار گریه کنم؛ ولی نگاه بچهها و حیا مانع میشد. پروندهاش را ورق زدم. دکترها نوشته بودند نباید کار سنگین انجام دهد و حرکتی داشته باشد. ترکشهای نارنجک که به سرش اصابت کرده بودند، در جای خیلی حساسی قرار گرفته بودند.
نزدیکش که رفتم، احوالم را پرسید و از کار و بارَم سؤال کرد. گفتم: «توی دانشگاه درس میخوانم».
تا این حرف را زدم، جملهای گفت که مرا زیرورُو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید! گفت: «نامور! بچهها میروند جبهه خون میدهند و شهید میشوند، آنوقت تو میروی دانشگاه درس بخوانی؟!»
یقیناً این حرف را اگر هرکس دیگری میزد، آنطور در من اثر نمیگذاشت. بدون شک، او رضای خدا را در نظر داشت و خیر و صلاح دنیا و آخرتم را میخواست؛ برای همین بود که حرفش مرا دگرگون کرد. گویی از خوابی هزارساله بیدار شده بودم!1
منبع
1. _حماسۀ کاوه_، حمیدرضا صدوقی، ص ۲۳۸تا۲۴۰.
##### من دانشگاهبرو نیستم!
برادر شهید مجید جعفری تعریف میکند:
بچۀ درسخوان و باهوشی بود. با رتبۀ خوبی در دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شد. ما خوشحال بودیم و افتخار میکردیم به برادرمان. چند روز بعد از اعلام نتایج کنکور، یک روز عصر که باهم نشسته بودیم، به او گفتم: «داداش، انشاءالله کی میروی تهران برای ثبتنام؟» او در حال نوشتن چیزی بود. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. لبخند زد و چیزی نگفت. برای من عجیب بود. لبخندش از رضایت نبود.
دست بردم و یکی از نوشتههایش را برداشتم و گفتم: «با اجازه!» چند بیت شعر بود. نگاهم به شعر بود که زیرچشمی به او نگاه کردم و گفتم: «جوابم را ندادی؟» گفت: «جواب چه چیزی را؟» دوباره گفتم: «ثبتنام دانشگاه را میخواهی چه کار کنی؟» آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: «حمید جان! من دانشگاهبرو نیستم».
با ناراحتی گفتم: «همه آرزویشان است رشتۀ پزشکی قبول بشوند، آنوقت تو!»
جواب داد: «چطور میتوانم بروم دانشگاه؛ درحالیکه اسلحۀ داداش رشید روی زمین مانده؟»1
شهید چمران هم دکترای پلاسمای هستهای در آمریکا را رها میکند و برای دفاع از کشورش به ایران میآید و مزدش را به زیباترین صورت میگیرد.
منبع
1. _پسران گلبانو، فاطمه روحی،_ خاطرهای از شهید مجید جعفری، ص۱۳۳و۱۳۴.
#### 4. جهالت
یکی دیگر از موانع بصیرت جهل است.
در تاریخ اسلام شخصی به نام ذوالکلاع بود که به دلیل بیبصیرتی در اثر بیاطلاعی از ماهیت جریانهای موجود جامعه منحرف شد و به جریان باطل گروید. ذوالکلاع از شخصیتهای بانفوذی بود که به علت سادهاندیشی و فقدان بینش صحیح سیاسی، در جنگ صفین به لشکر معاویه پیوست و از فرماندهان سپاه شام شد. وی اگرچه در جبهۀ باطل میجنگید، تصور میکرد در حال دفاع از حق و حقیقت است و در راه خدا میجنگد.1 ذوالکلاع وقتی عمار یاسر را در میان نیروهای علی علیه السلام دید، به یاد سخن رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و اله افتاد که فرمود: «عمار را گروه ستمکار خواهند کشت». این امر روحیۀ او و بسیاری از نیروهای فریبخوردۀ معاویه را متزلزل کرد؛ چراکه عمار را در آن سوی میدان و در میان یاران علی علیه السلام میدیدند.2
وقتی معاویه با چنین شبههای در لشکرش مواجه شد، به ذوالکلاع پاسخ داد: «از کجا معلوم که عمار تا آخر در جبهۀ علی علیه السلام بماند و به ما ملحق نشود؟» ذوالکلاعِ بیبصیرت و جاهل در برابر چنین پاسخ ساده و گمراهکنندهای، بهآسانی قانع شد و در کنار معاویه، پرچمدار باطل، علیه علی علیه السلام ، پرچمدار حق، جنگید تا کشته شد.3
مدتی بعد، عمار یاسر در سپاه علی علیه السلام به شهادت رسید و صدق گفتۀ رسول خدا صلی الله علیه و اله و حقانیت راه حضرت علی علیه السلام و یارانش آشکار شد. کشتهشدن ذوالکلاع پیش از شهادت عمار، سبب خوشحالی معاویه شد؛ زیرا بهخوبی میدانست که اگر ذوالکلاع زنده میماند و شهادت عمار را میدید، نیمی از سپاه معاویه به علی علیه السلام میپیوستند.4
حماقت و جهالت، نور حق را از چشمان انسان میگیرد و نمیگذارد بصیرت شکل گیرد.
منبع
1. _اخبار الطوال_، ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، ص213.
2. _اسد الغابة_، عزالدین ابوالحسن علىبنمحمدبنعبدالكریم، معروف به ابناثیر، ج4، ص 135.
3. _الكامل فى التاریخ_، عز الدین ابوالحسن علیبنمحمد، (معروف به ابنالاثیر)، ج3، ص31.
4. _اخبار الطوال_، ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، ص221.
#### 5. لجاجت
لجاجت به معنای پافشاری و اصرارکردن بر سخن یا رفتاری، نوعی ستیزهجویی است. انسان لجوج کسی است که بهدور از عقل و بصیرت، بر سخن یا رفتاری اصرار میورزد و اینگونه در دامن خرافات و تعصب میافتد و در برابر هرگونه تغییرات مثبت، واکنش منفی نشان میدهد.
##### تفاوت لجاجت با جهالت
لجاجت بسیار خطرناکتر از جهالت است؛ زیرا جهالت ناشی از عوامل عارضی ازجمله طغیان هوای نفس است؛ بنابراین ممکن است با ازبینرفتن این عوامل به سبب پیدا شدن مانع در برابر آنها یا در اثر حائل شدن زمان طولانی بین تصمیم و انجام گناه و...، فرد متوجه زشتیِ اعمال سابق خود شود و از آن افکار و اعمال پشیمان شود؛ درحالیکه لجاجت ازروی عناد و تکبر است و از بدذاتی ناشی میشود؛ پس با فروکشکردن هوسها از بین نمیرود و هیچگاه به شخص لجوج ندامت فوری دست نمیدهد؛ بلکه تا مادامیکه شخص زنده است، این حالت زشت نیز زنده خواهد ماند؛ مگر آنکه خدا او را هدایت کند.
ثمرۀ تفاوت این دو صفت در عقوبتِ اعمالی است که از روی لجاجت یا جهالت انجام میگیرد؛ چون گناهانی که از روی جهالت باشد، بهشرط توبه بخشیده میشود؛ درحالیکه گناهانی که از روی لجاجت رشد یافتهاند، بخششپذیر نیستند؛ چنانکه خداوند در قرآن میفرماید:
( إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِینَ یعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یتُوبُونَ مِنْ قَرِیب... ) 1
(پذیرش توبه از سوی خدا، تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی جهالت انجام میدهند؛ سپس زود توبه میکنند...).
لجاجت نوعی بیماریِ اخلاقی است که تأثیرات منفی بسیاری در زندگی شخص و آیندۀ او بهجا میگذارد و پذیرش توبه در صورتی است که اعمال زشت، ناشی از جهالت باشد، نه از روی لجاجت.2
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودهاند:
«مَنْ لَجَّ وَ تَمادَی فَهُوَ الرّاکسُ الَّذِی رانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السَّوْءِ عَلَی رَأْسِهِ».3
(هرکس لجاجت کند و بر آن پافشاری ورزد، او همان بختبرگشتهای است که خداوند بر دلش پردۀ [غفلت] زده و پیشامدهای ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است).
دشمنان در مقابل پیامبران و ائمۀ اطهار علیهم السلام لجاجت داشتند که یک نمونۀ آن، لجاجت عمر سعد در روز عاشورا در مقابل پیشنهادهای امام است.
و یا داستان شرطبندی هارونالرشید با همسرش نیز ازجمله عبرتهای تاریخ است که بهوضوح عاقبت لجاجت را نشان میدهد.
مأمون پس از کشتن برادرش امین با مادر او زبیدهخاتون ملاقات کرد و عذرهای فراوان خواست؛ ولی هرچه عذرخواهی میکرد، جوابی نمیشنید. در این بین، متوجه شد که مادر زیر لب سخنانی میگوید؛ ولی او معنای آن را متوجه نمیشود. مأمون گفت: «مادر مرا نفرین میکنی؟» گفت: «نه». مأمون همچنان اسرار ورزید تا بداند مادرش چه میگوید؛ تا اینکه زبیده چنین گفت: «من مطلبی را به یاد میآورم که تمام مقدرات کشتن پسرم از همان ماجرا رقم میخورَد و آن ماجرا این است: روزی با پدرت شطرنج بازی میکردیم، بهشرط آنکه هرکس بُرد، آنچه از فرد بازنده خواست، عملی کند. در این بین، پدرت بر من پیروز شد و شرط عجیبی برای من گذاشت. او گفت: ̓باید دور قصر را برهنه و عریان بگردی!̒ من هرچه عذر خواستم، قبول نکرد و بالاخره خواستۀ او را عملی کردم.
پس از آن، دوباره شروع به بازی کردیم و این دفعه من بر او غالب آمدم و به وی گفتم: ̓باید در آشپزخانۀ قصر با قبیحترین و زشتترین کنیزان عمل زناشویی را انجام بدهی!̒ پدرت هرچه به من التماس کرد و حتی گفت که خراج یک سال مصر را به من میدهد، من قبول نکردم و دست او را گرفتم و بردم میان آشپزخانه و خوب گشتم و کنیزی بدشکلتر از مادر تو [یعنی] «مراجل» پیدا نکردم و گفتم: ̓باید با این کنیز، آن عمل را انجام بدهی!̒ او اجباراً این عمل را انجام داد و نطفۀ تو منعقد شد. حالا در ذهنم این ماجرا به یاد آمد و داشتم زیر لب به خود میگفتم: ̓لَعَن الله اللجاجه̒. خدا لعنت کند انسان لجوج را که به فشار و اصرار، سبب قتل پسر خودم شدم!̒ 4
منبع
1. نساء، 17.
2. _المیزان_، سیدمحمدحسین طباطبائی، بهترجمۀ سیدمحمدباقر موسوی همدانی، ج4، ص378و379.
3. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج33، ص: 307
4. _حیاة الحیوان،_ كمالالدین دمیرى، ج1، ص72 ؛ _اعلام الناس فى اخبار البرامكة_ و بنىالعباس، التلیدى، ص106و107.
#### 6. دنیاطلبی
هرکس دنیاطلب شد، بصیرتش را بهکلی از دست داد که عمر سعد یک نمونه از هزاران است و در نقطۀ مقابل، انسانهای بابصیرت، هیچگاه دنیاطلب نشدند.
##### درجۀ تشویقی بنیصدر را پس داد!
ماجرای نافرمانی شهید شیرودی از بنیصدر شهرۀ خاص و عام شد. ماجرا ازاینقرار بود:
بنیصدر که چندان علاقهای به پیروزی انقلاب اسلامی در جنگ نداشت و نیروی دستپروردۀ آمریکا و ایادی آنها در کشور بود، در ابتدای جنگ دستور داده بود پادگانهای کشور تخلیه شده و انبار مهمات پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود.
شهید شیرودی که این دستور بنیصدر را به ضرر ایران میدانست، از دستورش سرپیچی کرده و به همراه دو خلبان همفکر خود و با بالگردی که در اختیار داشتند، از فرمان بنیصدر سرپیچی کرده و مسئولیت تمرد از دستور را شخصاً پذیرفت.
او در طول این مدت، دوازده ساعت پرواز داشت و بهعنوان تنها موشکانداز، جلوتر از دو خلبان دیگر، به اهداف دشمن حمله برد و موفقیتهای زیادی کسب کرد.
بنیصدر که انتظار موفقیت این خلبان نامآور کشور را نداشت، تلاش کرد تا او را به سمت خود جلب کند؛ برای همین به او ارتقای درجه داد؛ اما نامۀ شجاعانۀ شهید شیرودی به بنیصدر نشان از عدم دنیاطلبی او داشت. شهید کشوری که در لحظۀ نوشتن نامه کنار شهید شیرودی ایستاده بود، گفت: «سرت به باد است پسر!» شیرودی کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت و درِ آن را بست و گفت: «برعکس، سرم بلند است!» او در نامه نوشته بود: «بسمهتعالی. اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه میباشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیۀ جنگها شرکت کردهام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ آمدهام؛ لذا تقاضا دارم درجۀ تشویقی که به اینجانب داده شده، پس گرفته و مرا به درجۀ ستوانیارسوّمی که قبلاً داشتهام، برگردانید. در صورت امکان، امر به رسیدگی این درخواست بفرمایید».1
منبع
1. _چلچراغ،_ راضیه تجار، ص۶۰و۶۱.
##### بصیرت عاشوراییان
حماسهآفرینان عاشورا، بیهدف و کورکورانه به کربلا نیامده بودند. آنان اهل بصیرت بودند؛ هم در زمینۀ درستی و حقّانیت راه و رهبرشان، هم دربارۀ درک اینکه وظیفهشان جهاد و یاری امام است.1 یاران اباعبدالله علیه السلام مانند مسلم، در نهایتِ بصیرت بودند. در زیارتی که برای مسلمبنعقیل است، میخوانیم: «وَ أَنَّکَ قَدْ مَضَیتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصّالِحِینَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیین».2
همچنین، زمانی که بُریر در مقابل دشمن ایستاد، گفت: «اَلْحَمدُ لِلَّهِ الَّذِی زادَنِی فِیکمْ بَصِیرَةً»3.
اما قطعاً بابصیرتترین یار امام حسین علیه السلام قمر بنیهاشم، حضرت ابوالفضل علیه السلام بود. امام صادق علیه السلام در ضمن حدیثی فرمودهاند:
«کان عمّنا العبّاس نافذ البصیرة صلب الایمان جاهد مع أبی عبد اللَّه و ابلی بلاء حسنا و مضی شهیدا».4
عموی ما عباس، انسانی بابصیرت و ژرفنگر و آراسته به ایمانی آگاهانه و استوار و عمیق بود؛ به همراه ابیعبدالله علیه السلام [دلیرانه] مبارزه کرد و [در آزمون سخت زندگی] با به جان خریدن رنجها و گرفتاریهای بسیار [در راه خدا، سرفراز و سربلند سر برآورد و پس از جهادی شجاعانه،] جان را در راه خدا هدیه کرد.
او در کربلا، پرچمدار قهرمان و کارآمد اردوگاه آزادی بود و پس از شهادت یاران فداکار حسین علیه السلام و قهرمانان هاشمی، آنگاه که آب را ناجوانمردانه تحریم کردند، گام بهپیش نهاد و رو به سالارش حسین علیه السلام کرد و اجازۀ پیکار خواست.
منبع
1. _پیامهای عاشورا_، جواد محدثی، ص۲۵۵.
2. _بحار الأنوار_، محمدباقر مجلسی، ج97، ص427.
3. _بحار الأنوار_، محمدباقر مجلسی، ج45، ص5.
4. _ابصار العین_، _فی أنْصارِ الحُسین علیهم السلام ،_ شیخ محمد سماوی، ص30.